تبلیغات
وب سایت هواداران سیروان خسروی - مطالب ابر گروس عبدالملکیان

امروز:

نه راهی به رویا می‌رسد

نه راهی به رویا می‌رسد
نه رویایی به راه

برمی‌گردم
به رنگ‌های رفته‌ی دنیا

به موهای مادرم
پیش از آن که پدر ببافدش

به خاک
پیش از آن که تو در آن به خواب روی
و آن کتاب کوچک غمگین
پیامبر شدن در جزیره‌ی متروک

از هم
به هم گریخته‌ایم
از خاک
به زیر خاک
و انگار تمام جاده‌ها را
با پرگار کشیده است
و انگار مرگ نقطه‌ای است
که به پایان تمام جمله‌ها می‌آید

و آن پرنده‌ی کوچک
که رویای من و تو بود
در دهانش برگی گذاشتند
تا سکوت کند

از شب به شب گریخته‌ایم
دست‌هایت را به تاریکی فرو ببر
و هر چه را که لمس کردی
باور کن

گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

پرندگان پشت بام را دوست دارم

پرندگان پشت بام را دوست دارم
دانه‌هایی را که هر روز برایشان می‌ریزم
در میان آن‌ها
یک پرنده‌ی بی‌معرفت هست
که می‌دانم روزی به آسمان خواهد رفت
و برنمی گردد
من او را بیشتر دوست دارم

گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

پرندگان پشت بام را دوست دارم

پرندگان پشت بام را دوست دارم
دانه‌هایی را که هر روز برایشان می‌ریزم
در میان آن‌ها
یک پرنده‌ی بی‌معرفت هست
که می‌دانم روزی به آسمان خواهد رفت
و برنمی گردد
من او را بیشتر دوست دارم

گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

من ماهی خسته از آبم

من ماهی خسته از آبم
تــن مــی دهــم بــه تــو
تــور عــروســی غمگیــن

تــن مــی دهــم
بــه عــلامــت ســوال بــزرگــی
کــه در دهــانــم گیــر کــرده اســت

 گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

من مرده‌ام

من مرده‌ام
و این را فقط
من می‌دانم و تو
تو
که چای را تنها در استکان خودت می‌ریزی
خسته‌تر از آنم که بنشینم
به خیابان می‌روم
با دوستانم دست می‌دهم
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است
گیرم کلید را در قفل چرخاندی
دلت باز نخواهد شد
می‌دانم

من مرده‌ام
و این را فقط من می‌دانم و تو
که دیگر روزنامه‌ها را با صدای بلند نمی‌خوانی
نمی‌خوانی و
این سکوت مرا دیوانه کرده است
آنقدر که گاهی دلم می‌خواهد
مورچه‌ای شوم
تا در گلوی نی‌لبکی خانه بسازم
و باد نت‌ها را به خانه‌ام بیاورد
یا مرا از سیاهی سنگ‌فرش خیابان بردارد
بگذارد روی پیراهن سفید تو
که می‌دانم
باز هم مرا پرت می‌کنی
لابه‌لای همین سطرها
لابه‌لای همین روزها

این روزها
در خواب‌هایم تصویری است
که مرا می‌ترساند
تصویری از ریسمانی آویخته از سقف
مردی آویخته از ریسمان
پشت به من
و این را فقط من می‌دانم و من
که می‌ترسم برش گردانم

 گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

بارانی که روزها

بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی

تکلیفِ رنگ موهات
...

در چشم هام روشن نبود
تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع های روی میز
روشن نبود

من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت

در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود

بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی

پنهانی ، بر گوشه ی تقویم نوشتم :
نهنگی که در ساحل تقلا می کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است .

گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

اگر شعر‌های من زیباست

اگر شعر‌های من زیباست
دلیلش آن است
که تو زیبایی

حالا
... هی بیا و بگو
چنین است و چنان است.

اصلاً
مهم نیست
تو چند ساله باشی
من همسن و سال تو هستم

مهم نیست
خانه‌ات کجا باشد
برای یافتنت کافی است
چشم‌هایم را ببندم.

خلاصه بگویم
حالا
هر قفلی که می‌خواهد
به درگاه خانه‌ات باشد
عشق پیچکی است
که دیوار نمی‌شناسد.

گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

یک لحظه مکث کرد خیال.

یک لحظه مکث کرد خیال.
وگرنه از پل گذشته بودیم و حالا داشتیم
برای همه چیز دست تکان می دادیم

من اما روبروی شهری ایستاده ام
که نای ایستادن ندارد
و نیمرخ ماه
بر شب اش سوراخ است
و ردپاهای تو
در هزار کوچه اش سوراخ است
و جای لبهایت،بر پیشانی ام سوراخ است

کلید را در جمجمه ام بچرخان و داخل شو !
به آغوش اعصابم بیا
در تاریکی سرم بنشین
اتاق را بگرد
و هرچه را که سالهاست پنهان کرده ام
از دهانم بیرون بریز !
پرده ها را کنار بزن
چشم ها را بشکن
و متن را از نقطه ای که در آن اسیر شده
آزاد کن !

و امروز آنقدر شفافیم
که قاتلان درونمان پیداست
و دریای شهرمان
آنقدر خسته‌ست
که عنکبوت
بر موج‌هایش تار می‌بندد

کاش کسی این مارها را
عصا کند
و کاش آنکه استخوان‌هایم را می‌جَوید
شعرهایم را از بر نبود

زنبورها را مجبور کرده‌ایم
از گل‌های سمّی
عسل بیاورند
و گنجشکی که سال‌ها بر سیم برق نشسته
از شاخه‌ی درخت می‌ترسد

با من بگو
چگونه بخندم
وقتی که دور لب‌هایم را مین‌گذاری کرده‌اند
*
ما
کاشفان کوچه‌های بن‌بستیم
حرف‌های خسته‌ای داریم

این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند

گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

رنگ سرخ

رنگ سرخ
می تواند بنشیند بر درخت انار
لب های تو
یا پیراهنِ پاره پارۀ یک سرباز

هیچ اتفاقی نمی افتد
ما عادت داریم

ندیده ای
همان انگشت که ماه را نشان می داد
ماشه را کشید؟
ندیده ای که از تمام آدم برفی ها
تنها،لکه ای آب مانده بر زمین؟

دود، فقط نام های مختلفی دارد
وگرنه سیگار من و خانه های خرمشهر
هر دو به آسمان رفتند

گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

فرصتی نمانده است

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر ...
دنیا به همین چند سطر رسیده است !
به این که انسان کوچک بماند بهتر است ،
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین، پلنگی شود
که میدود در دشتهای دور
آنقدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین …
زمین …
نه !
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید ...
تصمیم دیگری گرفت ...

 گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

فرصتی نمانده است

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر ...
دنیا به همین چند سطر رسیده است !
به این که انسان کوچک بماند بهتر است ،
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین، پلنگی شود
که میدود در دشتهای دور
آنقدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین …
زمین …
نه !
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید ...
تصمیم دیگری گرفت ...

 گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

من از تصویرهای بعدی این شعر می‌ترسم

من از تصویرهای بعدی این شعر می‌ترسم
می‌ترسم خدا تمامی درها را بردارد
بگذارد به روی دوش و دور شود
دور
دور
دور
آن‌قدر که من بنویسم :
کلیدهای گم‌شده روزی پیدا خواهد شد
با قفل‌های گم‌شده چه کنیم؟

گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

در اطراف خانه ی من

در اطراف خانه ی من
ان کس که به دیوار فکر می کند
ازاد است
ان کس که به پنجره
غمگین
وان که به جستجوی ازادی است
میان چار دیوار نشسته
می ایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه میرود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ایستد
چند قدم راه می رود
نشسته
می ایستد
چند قدم...
حتا تو هم خسته شدی از این شعر!
حالا
چه برسد به او
که
نشسته
می ایستد
نه!
افتاد

 گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

گفتی: دوسـتت دارم و من

گفتی:
دوسـتت دارم و من،
بهِ خیابان رفـتم.
فضـــای اتاق،
بـرای پـــرواز
کافی نبود

گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،

هر نُتی که از عشق سخن بگوید

هر نُتی که از عشق سخن بگوید
زیباست.
حالا
سمفونی پنجم بتهوون باشد
یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست

گروس عبدالملکیان


نوشته شده در : جمعه 7 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: گروس عبدالملکیان ،