امروز:

موهام روی شانه طوفــان غم رهاست

موهام روی شانه طوفــان غم رهاست
امشب شب عروسی من یا شب عزاست

دارند از مقابل چشمــان عاشقت
با زور می برند مرا روبه راه راست

دارم عروس می شوم این آخرین شب است
این انتهـــای قصه تلـــخ من و شماست

حتی طنین زلزله ویــران نمی کند
دیوارهای فاصله ای را که بین ماست

من بی گمان کنـــار تو خوشبخت می شدم
اما نشد ... نشد که من و تو ... خدا نخواست ...

آن سیب کال ترش که بر روی شاخه بود
این روزها رسیده ترین میــوه خداست

اما به جای باغ تـــو در ظرف میــــوه است
اما به جای دست تو در سرد خانه هاست

آیینه شمعدان و لباس ِ سفید و ... آه
این پیرزن چقدر به چشمانم آشناست

روی سرش هنوز همان چادر کشی است
دمپائی ش هنـــوز همانطور تا به تاست

کل می کشند یا؟... نه ! به شیون نشسته اند
امشب شب عروسی من یا شب عزاست
...
حالا چرا عزیز دلم بغض کرده ای ؟
این تازه روز اول و آغاز ماجراست !

پانته آ صفایی


نوشته شده در : چهارشنبه 5 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: پانته آ صفایی ،

دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟

دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟
آیا زنـــی غریبه در این کوچــه‏ ها نبود؟

آن دختری کــه چند شب پیش دیده‏ اید
دمپایی‏ اش ـ تو را به خدا ـ تا به تا نبود؟

یک چادر سیاه کشی روی سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بی دست و پا نبود؟

یک هفته پیش گـم شده آقا! و من چقدر
گشتم‏، ولی نشانی از او هیچ جا نبود

زنبیل داشت، در صـف نان ایستاده بود
یک مشت پول خرد … نــه آقا گدا نبود!

یک خرده گیج بود ولی نه…فرار نه
اصلاً بـــــه فکر حادثه و ماجرا نبود

عکسش؟ درست شبیه خودم بود،مثل من
هـــم اسم من، ولحظه ای از من جدا نبود

یک دختر دهاتـــی تنها کـــه لهجه اش
شیرین و ساده بود ، ولی مثل ما نبود

آقا! مرا دقیق ببین ، این نگاه خیس
یا این قیـافـــه در نظرت آشنا نبود ؟

دیشب صدای گریه ی یک زن شبیه من
در پشت در مزاحـــــم خواب شما نبود؟

پانته آ صفایی


نوشته شده در : چهارشنبه 5 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: پانته آ صفایی ،

کی میرسم به لذت در خواب دیدنت

کی میرسم به لذت در خواب دیدنت
سخت است سخت از لب مردم شنیدنت

هرکس که این ستاره ی دنباله دار را
یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت

از مثل سیل آمدنت حرف می زند
از قطره قطره بر دل خارا چکیدنت

پروانه ها به سوختنت فکر می کنند
تک شاخ ها به در دل طوفان دویدنت

من …من ولی به سادگی ات مهربانی ات
گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت

آخر، انار کوچک هم بازی نسیم !
دیگر رسیده است زمان رسیدنت

پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده است
زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت

یا زودتر به این زن تنها سری بزن
یا دست کم اجازه بده من به دیدنت

پانته آ صفایی


نوشته شده در : چهارشنبه 5 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: پانته آ صفایی ،

وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را...

وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را...
ملّافه هــای گلبهـــی چارخانه را....

حتّی کتاب حافــظ و گلدان روی میـز
روبان و گوشواره و موگیر و شانه را...

وقتی قرار نیست بیایی برای کـی
این روژهای صورتـی دخترانه را؟...

اصلا خودم در آینه کوتاه مـــی کنــــم
موهای خیس ِ ریخته بر روی شانه را

با گریـه پاک مــی کنم از روی صورتم
این خطِ چشم مسخره ی ناشیانه را

من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو
دیگر چطور گـرم کنـــم آشیانـــــه را؟

یک روز با تو من همۀ شهر را... ولی
حالا که نیستی در و دیوار خانه را

پانته آ صفایی


نوشته شده در : چهارشنبه 5 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: پانته آ صفایی ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic