تبلیغات
وب سایت هواداران سیروان خسروی - مطالب ابر مجتبی سپید

امروز:

من از این شهر ویران پر از معمار بیزارم

من از این شهر ویران پر از معمار بیزارم
از این تلفیق آزادی و استعمار بیزارم

نه از گله نه از چوپان نه از صحرای بی برکت
از این سگهای ولگرد به شدت هار بیزارم

لگد درخوی حیوانات وحشی هم به ندرت هست
من از پوتین مامور طناب دار بیزارم

چه فرقی دارد این با آن چه بیست وسی چه bbc
کلک از هر دو سو ننگ است از اخبار بیزارم

فرار از روسری بعد از هجوم توسری یعنی
از این اکراه وفی الدین های با لاجبار بیزارم

مرا شرم قوافی کشت جان حضرت زرتشت
از این رفتار از این گفتار از این پندار بیزارم

مجتبی سپید


نوشته شده در : چهارشنبه 5 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: مجتبی سپید ،

از کنارم رد شدی بی اعتنا نشناختی

از کنارم رد شدی بی اعتنا نشناختی
چشم در چشمم شدی اما مرا نشناختی

در تمام خا له بازی های عهد کودکی
همسرت بودم همیشه بی وفا نشناختی؟

لی له بازکوچه ی مجنون صفت ها فکرکن
جنب مسجد خانه ی آجرنما نشناختی ؟

دختر همسایه یاد جر زنیهایت بخیر
این منم تک تاز گرگم برهوا نشناختی؟

اسم من آقاست اما سالها پیش این نبود
ماه بانو یادت آمد؟مشتبا!! نشناختی؟

کیست این مردنگهبانت که چشمش برمن است
آااااه آری تازه فهمیدم چرا نشناختی......

مجتبی سپید


نوشته شده در : چهارشنبه 5 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: مجتبی سپید ،

همسفر قصه ی من قصه ی شیرینی نیست

همسفر قصه ی من قصه ی شیرینی نیست
مختصر عرض کنم حال سخن چینی نیست

من هنرپیشه ی خندان درون گریانم
واقعیت همه ی آنچه که می بینی نیست

سنگک وماست کمی هست بفرما وببخش
سفره ی کارگری سفره ی رنگینی نیست

او که در عالم بالاست به او محتاجم
حاجتم در طبق آدم پایینی نیست

دل به دنیای دل آزار نباید هم بست
به وفاداری این فاحشه تضمینی نیست

مرگ اگروقت شناس است بتازد، درمن
بیش ازاین تاب خودآزاری وغمگینی نیست

گریه در حال نوشتن چه صفایی دارد
گرچه این شعر پراز دغدغه آیینی نیست

مجتبی سپید


نوشته شده در : چهارشنبه 5 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: مجتبی سپید ،

این منم، خون جگر از بد دوران خورده

این منم، خون جگر از بد دوران خورده
مرد رندی که رکب های فراوان خورده

غم ویرانی خود را به چه تشبیه کنم؟
فرض کن کوه شنی طعنه ی طوفان خورده

عشق را با چه بسازد به کدامین ترفند
شاعری که همه ی عمر غم نان خورده

چه به روز غزل آمد که همه منزوی اند
قرعه بر معرکه ی معرکه گیران خورده

از دهان کس و ناکس خبرش می آید
شعر -این باکره ی دست هزاران خورده-

با چنین فرقه ی نسناس، یقین پاپوش است
اتهامی که به شخصیت شیطان خورده

دشتمان گرگ- اگرداشت نمی نالیدم
نیمی ازگله ی ماراسگ چوپان خورده

جرم من فاش مگوهاست و حکمم سنگین
چه کند شاهد سوگند به قرآن خورده

شعر هم عقل ندارد که در این شهر شعور
گذرش برمن دیوانه ی دوران خورده

مجتبی سپید


نوشته شده در : چهارشنبه 5 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: مجتبی سپید ،

بازشیطان برمن تو آب دام آورده بود

بازشیطان برمن تو آب دام آورده بود
برسرم فهرستی ازافکارخام آورده بود

ظاهرا از قبل میدانست تنهایم که شب
برمن یک روز بی همخانه شام آورده بود

روی سینی کاسه ای پرآش وآنسوی بخار
با خودش تصویری ازیک جفت جام آورده بود

در ترافیک عجیب کوچه ی صدچشمها
بردر همواره مشکوک اتهام آورده بود

دخترهمسایه ی دیواربردیوارکاش
مثل سابق آش را ازپشت بام آورده بود

هم شکارش کرده بودم هم شکارم کرده بود
فرض کن صیاد برصیاددام آورده بود

مشتبا بودم برایش حال آقا مجتبی
باخودش تا میتوانست احترام آورده بود

نذر دارد یا نظر الله واعلم مانده ام
دخترک این تحفه را محض کدام آورده بود

باطنا دلتنگ هم بودیم اما ظاهرا
قلب او از قلب من کمتردوام آورده بود

مجتبی سپید


نوشته شده در : چهارشنبه 5 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: مجتبی سپید ،