تبلیغات
وب سایت هواداران سیروان خسروی - مطالب ابر رویا ابراهیمی

امروز:

دلتنگ یعنی سیب سرخ خانه ات بودم

دلتنگ یعنی سیب سرخ خانه ات بودم
از خانه بیگانه اما سیب می چیدی
یعنی در آغوشت به دنبال خودم بودم
اما تو در ذهنت زن همسایه را دیدی

دارم تصور میکنم او را در آغوشت
لعنت به دستت لای موهای زنی دیگر
یک روز خواهد کشت من را این خودآزاری
لعنت به تصویر تنت روی تنی دیگر

دلتنگ یعنی سعی کردم کور و کر باشم
دیدم تو را با او به روی خود نیاوردم
حتی شبیه او شدم شاید که برگردی
موهای خود را شکل او هربار مش کردم

باز اتفاقی حلقه ات جا مانده در خآنه
باز اتفاقی رفتی و به کوچه پیوستی
این سالها هر بار روز زن که می آید
باز اتفاقی کار یا ماموریت هستی

بابای خانه! بچه ها بدجور دلتنگند
بابای خوب قهرمان! بابای تزیینی!
این روزها هر شب به خانه دیر می آیی
تا می رسی هم می روی اخبار می بینی

من را بغل کن مرد من! پس شانه هایت کو؟
بیدار کن من را از این کابوس تکراری
ول کن دروغ صخره و ماه و پلنگش را
وقتی خودت هم ماه را در بیشه ات داری

من را بغل کن قبل رفتن این منی را که
کشتی ولی روحش میان خانه سرگشته ست
باشد برو اما دوباره باز میگردی
قاتل همیشه به محل جرم برگشته ست

رویا ابراهیمی


نوشته شده در : چهارشنبه 5 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: رویا ابراهیمی ،

حال من حال و روز خوبی نیست

حال من حال و روز خوبی نیست
خسته ام، خسته، او نمی فهمد
این طبیعی ست ببر زخمی را
ببر روی پتو نمی فهمد

بین ما مرز درد فاصله بود
مثل یک رشته کوه پیوسته
مثل یک صهیونیست غمگین که
به زنی توی غزه دل بسته

من به پایان خویش معترفم
جفت پرواز او نخواهم شد
من همین جوجه اردک زشتم
حتم دارم که قو نخواهم شد

خسته ام مثل تیربار از جنگ
مثل تیغ غلاف گم کرده
مثل مردی که نصف دینش را
در میان طواف گم کرده

حال من حال تخت جمشید است
حال یک مرزبان ایرانی ست
آخرین تیر آخرین سرباز
آخرین لحظه قبل ویرانی ست

ترس قبل از شکست را تنها
مرد در حال جنگ می فهمد
حال یک کوه رو به ریزش را
اولین خرده سنگ می‌فهمد
زندگی! در لباس شعبده باز
سر گرفتی کلاه پس دادی
در ازای مداد رنگی هام
تک مداد سیاه پس دادی

زندگی! روزهای خوبت هم
مثل این شعر تلخ و دلگیرند
قبل رفتن فقط بلندم کن
شاعران ایستاده می میرند

رویا ابراهیمی


نوشته شده در : چهارشنبه 5 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: رویا ابراهیمی ،

مثل یک بیوه سخت غمگینم

مثل یک بیوه سخت غمگینم
مثل یک میوه ی دهن خورده
زنده ام در کنارتان اما
قسمتی از هویتم مرده

قسمتی از هویتم آرام
عاقبت پیش روی چشمم مرد
مثل فرزند مرده ها دیدم
مرد غسال بچه ام را برد

مثل برفی سپید بودم که
زیر پاهای عابران گل شد
آدمی برفی ام که لبخندش
گریه شد توی جوی ها ول شد

یازده سال پیش با شادی
آمدند و مرا بزک کردند
در سرم فکر پر کشیدن بود
آمدند و سرم لچک کردند

خسته از قیل و قال آدمها
تن به یک مرگ بی صدا دادم
یازده سال روزمرگی را
توی یک ساک کهنه ، جا دادم

خسته یعنی کسی چه می داند
چه بلاها که بر سرت آمد
آه مادر تو هم نفهمیدی
که چه بر روز دخترت آمد

وعده های قشنگ خوشبختی
آرزوهای کوچکم پس کو ؟
خسته ام از جهان آدمها
آخ مادر ، عروسکم پس کو ؟

خسته ام از زنان همسایه
خسته از مردهای دور و برم
دوستانی که آتشم زده اند
در پس حرفهای پشت سرم

سرنوشت مرا پدر بپذیر
گرچه دور از خیال و باور توست
اسم بیوه قشنگ نیست ولی
این زن بیوه، باز دختر توست

باید از نو بسازم این زن را
می روم از خودم رها بشوم
می روم مثل خاطراتی تلخ
توی یک ساک کهنه جا بشوم

رویا ابراهیمی


نوشته شده در : چهارشنبه 5 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: رویا ابراهیمی ،

آغوش من دروازه های تخت جمشید است

آغوش من دروازه های تخت جمشید است
می خواستم تو پادشاه کشورم باشی
آتش کشیدی پایتخت شور و شعرم را
افسوس که می خواستی اسکندرم باشی

این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست
مردی که یک شب بهترین تعبیر خوابم بود
مردی که با آن جذبه ی چشمِ رضاخانیش
یک روز تنها علت کشف حجابم بود

در بازوانت قتلگاه کوچکی داری
لبخند غارت می کند آن اخم تاتاری ت
بر باد دادی سرزمین اعتمادم را
با ترکمنچای خیانت های قاجاری ت

در شهرهای مرزی پیراهنم جنگ است
جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست
دارم تحصن می کنم با شعر بر لبهات
هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست

من قرنها معشوقه ی تاریخی ات بودم
دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست
من دوستت دارم .. بغل کن گریه هایم را
لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست

رویا ابراهیمی


نوشته شده در : چهارشنبه 5 خرداد 1395  توسط : maralurmu maralurmu.    نظرات() .

برچسب ها: رویا ابراهیمی ،